۱۳۹۰ چهارشنبه ۱۹ بهمن
rss

نویسنده: مجتبی دهدار
نقدی بر نمایشگاه انسانی که شهری نمی شود! (نمایشگاه جلال الدین مشمولی)


اگر می خواستم صرفا در مورد نقاشی های دوست خوبم جلال الدین مشمولی حرف بزنم، ترجیح می دادم مثل همیشه آن را خصوصی و با ادبیات آشنایم با او بزنم. هم از این روست که در آغاز سخن تاکید می کنم که مشمولی در این مقال، مشمولی ِنوعی است؛ گونه ای از انسان که هنرمندان امروز ایران را رقم می زند...



[استفاده از مطالب با ذکر منبع «نمادینه + لینک»  و «نام نویسنده» بلامانع است]
نویسنده : مجتبی دهدار



حقیقت در چشم تو بود

همان چشمی که وقت کشیدن، آب می شود

اگر می خواستم صرفا در مورد نقاشی های دوست خوبم جلال الدین مشمولی حرف بزنم، ترجیح می دادم مثل همیشه آن را خصوصی و با ادبیات آشنایم با او بزنم. هم از این روست که در آغاز سخن تاکید می کنم که مشمولی در این مقال، مشمولی ِنوعی است؛ گونه ای از انسان که هنرمندان امروز ایران را رقم می زند- و البته اشراف به تفاوت های جزئی شان، در مقوله ی انسان به حساب آوردنشان مستتر است.  بر من پیشاپیش ببخشاید اگر سخنم شبیه آن اکثریتی نیست که دهان به تملق باز می کنند، چرا که من حق را با اکثریت نمی دانم. و تمنایی ندارم جز اینکه سخن من در کنار آن بیشماران، چون یکی تنها شنیده شود. همین؛ باشد که به قول حضرت شمس: "تماشا آنکس را باشد که پیل را تمام دید. اگر چه عضوی از آن او حیرت آرد؛ اما آن حظ ندارد که دیده ی کل!"

در آغاز نقد سر می نهم به سخن ارسطو، و متدولوژی و ترمینولوژی ای از بحث، برای هم سو شدن مخاطب با آن ارائه می دهم:

نیچه در کتاب زایش تراژدی از روح موسیقی از زایشی حرف می زند که به تبع، از مرگی پیشتر، خبر می دهد. زایش تراژدی که ما آن را در این بحث، سمبلی از هنر ناب- ماندگار می گیریم. و چون در بیغوله های تاریخی دور، یونان، به جستجوی لاشه های آن است، بی شک مرگ این هنر ناب را آنجا می داند. آنجا که مردم، در شوری همگانی به تماشای این هنر ناب، در جشنواره هایی می نشستند که پیشتر در آیین های دیونیزوس، خدای شراب و باده گساری و باروری برپای می شد. و اکنون ِآن زمانی ِاین جشنواره ها، توفیرش با آیین های مخرب اسطوره ایش، در انحلال این شور، با خرد ورزی آپولونی، خدای عقل ورزی و ساختار بخشی و نظم پراکنی است. بدین سان نیچه، زایش این هنر ناب را پی می گیرد در شور مردمانی که با ایمانی همسو با هنرمند، بی توجه به جلوه هایی از این هنر که در جشنواره خواهند دید، به این جشن اندر می شدند و چه بسا هر هنر دون مایه ای نیز ستایش آنان را اینگونه بر می انگیخت. این بند به من ِمنتقد می نمایاند که مخاطب ایده آل- که البته در پیدایش هنر ناب عاملی جدا به حساب نمی آید- دارای ایمانی است خود انگیخته و خود خواسته؛ و این بی شک همان شور مشهور دیونیزوسی است. البته جنبه ی آپولونی، در آگاهی هنرمند سهیم می شود تا با قرار دادن قواعد و ساختار و نظم، جلوی عصیانهای منافی نظم اجتماعی ِاین تماشاگر بند گسیخته از شور زندگی را بگیرد. نیچه پیشتر می رود از این و این هنر را بدین شیوه که می شوراند خلق را، هنری ناب بر می شمارد از آن رو که شوق زیستن را در مردم زنده نگاه می دارد و ره به دلمردگی و یاس نمی سپارد. و در نهایت، اجتماع این همه، ایده آلی هنری را شکل می دهد که از قول شوپنهاور در هر نوع هنری که شکل گیرد، در نهایت از آن تعبیر به موسیقی می کند.

اما نقد خودم را اول از آنجا شروع می کنم که هنر ناب به چه درد مردمان می خورد. و ارجاعم به سخنی از ویل دورانت در تاریخ تمدن است که یکی از چهار عامل تمدن را هنر می شمارد. بی شک طبیعت در نگاهی بدوی- بی نقاب- وحشی است. ویرجینیا وولف چه خوب این نکته را تایید می کند که: "هنر نسخه ای دیگر از جهان واقعی نیست. از آن کثافت، همین یک نسخه کافی است!" و ایده آل، نیز اگر بی حساب شود، چون آبی که از حد گذرد سیلی می شود که سویه اش ویرانی است. امتزاج شگفت انگیز واقعیت و ایده آل، همان اعتدال مطلوبی است که در اثر هنری ناب شکل می گیرد تا دنیای فراروی مخاطب را، برایش زیبا جلوه دهد. و نیچه چه زیبا این نتیجه را تایید می کند: "جهان و هستی انسان تنها ممکن است به عنوان پدیده ای هنری[زیبا] توجیه ابدی پیدا کند."

و اما نقدی دیگر، سخنی است با آنان که سوالشان، سالیانی این مکرر است که چرا هنر این مرز و بوم- و به تبع آن شور زندگی در مردمان- مرده است. حدس من این است که در وهله ی اول، ایمان مخاطب به اسطوره هامرده است. در باب کلمه ی مبهم اسطوره، جلو تر شفاف سازی خواهم کرد. اما مقصود از ایمان مخاطب، همان ایمانی است که نه تنها شور هنر ورزدین در هنرمند، که هنر دیدن در مخاطب را یا کشته است و یا با خردی آپولونی به نمایش-گاه می آورد، تا بی آنکه ببینند و در آغاز، در شور ویران کردن و اسف خوردن بکشاند. باید گفت متاسفانه مخاطب امروز با لباس سیاه به جشنواره می رود. و از این رو جشنواره ها پیش از آنکه قابلیت های هنری شان در سنگ محک آزموده شوند، از این دل مرده گی ها، خود به سوگواره هایی مبدل می شوند. نیچه چه هوشیارانه اوریپید را عامل مرگ این هنر ناب می داند. چه او نخستین کسی است که چون منتقدان امروز، مجهز به برگ و بار خردی آپولونی که وام دار از اندیشه های سقراط و افلاطون است، پیشاپیش خود را برای نبرد آماده می کند، نه برای شور! پس چه عجب اگر در این میدان که گرز به جنگ شیشه های شراب می رود، سرانجامی جز خسران نبینیم و آه مدام نخوریم! دریغا که چیره گی عنصر دیونیزوسی ِ شور ونشاط ِخودساخته، از در برابر ِ هنر قرار گرفتن را، کور کرده ایم تا با عشق ویران کننده و مرگ جویانه ی آپولونی ِ نظم و ساختار، شور و باروری هنر را در ایران امروز بسوزانیم؛ و مخاطب این کنایه از مخاطبان عام است تا همه ی منتقدان و حتی به ظاهر منتقدان ِامروز.

و کشتی نقد، ما را اینک به جزیره ای می رساند که به خوبی از فانوس دریایی اش نمایان است که چرا این مه ِمبهم و گیج ِپوچی و نیهیلیسم در هوای زندگی مردمان امروزمان پراکنده است. دریغا که در گیجی این مخاطب ِخردورز و صاحب اندیشه ی امروز- که با سلاح علم تا دندان خود را مسلح کرده، گلهای هنر و در نتیجه ی آن زندگی، چنان تشریح می شود، که بی محابا جز بوی گند لاشه ای متعفن از آن بر نمی خیزد. و البته در این گرداب سرگردانی است که هنرمند، چراغ هنرش را بر پشت خویش پنهان می کند و در نتیجه، خود نیز جز تاریکی ِ سرگردانی از آن بهره ای بیش نمی برد. از این واقعیتی که در جغرافیای احوالاتش رقم می خورد، دلزده و گریزان می شود و به قول فروغ چگونه می توان به این انسان که اینگونه سنگین و سرگران می رود فرمان ایست داد! او راهی نا کجا آباد ایده آلهایی چنان دور از دست می شود که قساوت آمیز ترین تمثیلی که بر آن می توان نهاد، نام هنر است. و اسفا که این فیلی است که افسارش را کشیدن نمی توان! من که در برابر این انسان، همیشه  دچار معمای کیر که گارد می شوم که:" کدام سخت تر است؟ بیدار کردن کسی که خواب است یا بیدار کردن کسی که خواب می بیند که بیدار است؟!"

هم از این رو نقاشی های مشمولی هنری ناب نیست! او در عنوانی که برای نمایشگاهش بر می گزیند- و در ادامه، کلمه هایی که برای تزیین بدان آویزان می کند-  به من ِمنتقد آشکار می کند که دانسته یا دانسته، اندیشه اش- و یا ناخودآگاهش!- دقیقا بر مطالب یاد شده آگاهی دارد. پس بی محابا نتیجه می گیرم که اندیشه ی مشمولی از هنرش عنان گسیخته تر رفته است. گویی تا دوردست های فاصله! او می داند که نقاشی هایش اگر می خواهند هنری ناب شوند که بوظیفه، زمانه ی غم آلود را به سُکر بکشانند و شور زندگی در مردمان بیافرینند، نیازمند این است که از زمانه بگوید. از همین چیزهای معمولی که دیگران بدان عادت کرده اند نغمه سرایی- شما بخوانید آشنایی زدایی- کند. از همین شهری شدن امروزش و از همین روستایی بودن دیروزش. نه مجیزگوی آنچ شود که خیالاتی خام و پدیده هایی دور از واقع اند- شما بخوانید شعارهای کلفت! اما اسفا که این همه، تنها در صفحه ایست که بر درگاه نمایش- گاه چسبانده و دریغ که قطره ای از این دریا، در نمایشش نمی بینم. دریغ که نقاشی های او، عکس هایی کج و کوله از هنر به روز دنیاست و دریغا که این عکس های رنگ و لعاب داده شده، هنر زندگی من و ما و مشمولی نیست. و حالا کو تا دورهای در مه. تا منتقد، سنگ خور ِسخنی شود که می گوید اعتلای هنر ناب نه در واقع نمایی صرف، که اسطوره سازی از واقعیت نازیباست. نمونه کردن و نوعی کردن عادتهاست. همان اسطوره ای که مردم از خودشان چون می بینند، به شور می آیند و عجبا که اسطوره ها بی زمان می شوند و تاریخ را می شکنند. و دریغا که عظیم هنرمندی که یارای اسطوره سازی از فرایند امروزش را دارد، به شهادت تاریخ، در این هنگامه ای که می کند و از پس این بیستونی که با کلند سوراخ می کند، به فاجعه ی خودکشی خود قانع می شود. با تو ام ای هنرمند امروز که از فقدان تن آسایی و بی حرمتی، زبانی به درازای دیوار چین داری! نه همیشه تاریخ، به تکراری ملال آور زنهارمان می داد که در مرگ هنرمند، جاودانگی و زایش را سراغ بگیرید؟

اگر اوج هنر در رسیدن به موسیقی است، و مراد از موسیقی در این نکته ی باریکتر ز مو، یکتایی دو عنصر محتوی و فرم، آنچنان است که جستن نمک در محلول آب و نمک؛ نقاشی ها- و هنر- مشمولی- و هنرمندان امروز- هرگز بدین سیاق که در سر دارند، موسیقی نخواهند شد. چرا که بیانیه های روشنفکرانه از سویی و فرم های زیباشناسانه ای که قصد به رخ کشیدن توانایی های هنرمند در هنر روز را در خود می پروراند از سویی دیگر، همواره ما را از شنیدن موسیقی که در نقاشیهای مشمولی است، دور می دارد.

ز خشکسال چه ترسی

که سد بسی بستند

نه در برابر آب،

که در برابر آواز و...در برابر شور!

شفیعی کدکنی




منتشر شده توسط نـمادینه در تاریخ ۱۳۸۹ پنج شنبه ۱۰ تير

نسخه چاپی نسخه چاپی       ارسال به دوست ارسال به دوست

کدخبر:857منبع: نـمادینهتاریخ انتشار:۱۳۸۹ دهم تيرلینک خبر: http://www.namadineh.com/Pages/News-857.htmlتعداد نمایش: 5978کلیدها , نقدی , بر , نمایشگاه , جلال , الدین , مشمولی

نظرات



bahareh.iravani

salam aghaye mashmooli,kheily doost dashtam hozoor dashte basham too namayeshgatoon,vali be dalile dooriye rah natoonestam biyam,vali tabrik migam behetoon be khatere karaye khoobi ke darid.

نظر شما
نام:  
پست الکترونیکی:  
نظر شما: