نمادینه - اگر اهل رفتن به موزه هنرهای معاصر باشید هنگامی که می خواهید به موزه بروید و یا از موزه خارج می شوید و قدم زنان به آثاری که دیده اید یا به آنچه که شنیده اید می اندیشید و آرام آرام از کنار نرده های موزه می گذرید ، کمی بالاتر از موزه هنرهای معاصر را می گویم در حاشیه ی پیاده رو مردی نشسته است . که توجه عابران را جلب می کند .

عبور عابران پیاده رو دیدنی است ، اما از همه دیدنی تر عابرانی است که از
دور می آیند و سر در گریبان یا سر به هوا اما با شتاب به ناچار در این
قسمت از پیاده رو ، حرکت ها را کند می کنند . بعضی ها لحظه ای و بعضی ها
دقایقی می ایستند و شیوه کار و کارهای آن مرد را نگاه می کنند . ما
هم مثل همه ی عابران به آنجا که رسیدیم با اینکه عجله داشتیم ، ایستادیم و
نزدیک تر شدیم .

مردی حدودا چهل ساله روی پله ، جلوی نرده ی
موزه نشسته است . بساط ساده ی کارش را دور و برش ریخته و به راحتی با یک
انبردست ، مفتولی را به این ور و آن ور خم کرده و از آن شکلی در می آورد و
کنار بقیه می چیند .
من اولین عکسم را بدون اینکه او متوجه شود از او گرفته بودم موقع گرفتن عکس دوم ، مجسمه ساز به حرف آمد :
- اصولا اونایی که عکس می گیرن اول اجازه
می گیرند و بعد ما هم می گیم از خود ما نگیر ولی از کارها می تونی هر چقدر
خواستی عکس بگیری .

احساس می کنیم با او به راحتی می شود حرف زد ، پس بی هیچ مقدمه ای بچه ها شروع می کنند به سئوال کردن :
- چرا اینجا ؟!
- دیدنیها زیاده ، روزنامه ها تو پیاده رو
افتاده ، بعد تو از راه می رسی با پات می زنی و یه چیزی ازش یاد می گیری .
من همیشه اینجا هستم ، همیشه اینجا می مانم و بالاخره یک روزی هم اینجا
خواهم مرد .
« آره که خیابونا و بارونا و میدونا و
آسمونا ارث بابامه واسه همینه که از بوق سگ تا این روز این کله پوکو
میگیرم بالا و از بی سیگاری میزنم زیر آواز . »
لحظه ای مکث می کند و از فرق بین دیدن و نگاه کردن می گوید و می پرسد :
- چه می خوانید ؟!
- هنر . اکثرا گرافیک . به استثنا ایشان ( به من اشاره می کنند ) که عکاسی خوانده اند .
- دانشجو هستید ؟!
- بله .
- کجا ؟!
- اردبیل .
- چه خوب . ببینید ، دیدن یه چیزه ، نگاه کردن یه چیز .
( به زبان آذری می گوید ) :
- باخدیم . گوردوم ، ولی بوء آیری بیر شیئی
دی . زمانی شما فقط می بینید و رد می شوید اما زمانی شما به چیزی نگاه می
کنید و دقیق می شوید . شما هم باید به همه چیز دقیق باشید و البته پشتکار
هم داشته باشید . پشتکار مهمترین عامل برای موفقیت است . به قول ادیسن :
« یک در صد موفقیت استعداد است و بقیه تلاش و پشتکار . »
( خنده ای روی چهره اش ظاهر می شود ) و شعری می خواند :
« تو این دنیای هیشکی به هیشکی این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره ، ورنه خلاصی ، خلاص . »

دیگه مطمئن شدیم که حال و هوای حسین پناهی رو پیدا کرده . یکی از بچه ها پرسید :
- چرا این شکلی کار می کنید ؟! منظورم اینه که چرا انتزاعی ؟!
- این جور شکل ها رو از چوب اقاقیا الهام
گرفته ام . چوب درخت اقاقیا طوری است که راحت حالت می گیرد ، حتی درخت
گردو هم بخوبی درخت اقاقیا نیست . از آنها گذشته بهترین متریال برای شروع
حجم سازی ، مفتول است . مفتول های زیادی از نظر کلفتی در بازار وجود داره
، که بهترین اونها مفتول سربی نازک است که خوب هم خم می شوند .
- قبلا چیکار میکردید ؟
- تو چاپخانه کار می کردم . در اونجا واسه
ی پول در آوردن همه کار می کردم ، همه چیز چاپ می کردم . مجاز . غیر
مجاز . همه چیز . همه کار می کردم که فقط پول در بیارم و بعدها متوجه شدم
که زندگی فقط در پول خلاصه نمی شه . مغازه را ول کردم چون نمی خواستم با
رنگ فروش ، الکتریکی و یا هر کس دیگه ای در ارتباط باشم . الان هم فقط چند
انبردست باقی مونده و من و مفتولی که آنرا هربار از یه مغازه ای می خرم تا
بار دوم و سوم صاحب مغازه نگه که با من مشتریه و بخواد هوامو نگه دارد .
سعی نکنین مثل من منزوی بشین، همیشه گروهی و در کنار هم کار کنین . کار
گروهی حس و حال دیگه ای داره .

جمله اش را که تمام می کند سیگاری از جیبش
در می آورد و با فندکی آنرا روشن می کند و پک عمیقی به سیگار می زند .
سیگارش « اشنو ویژه » است . در مورد سیگارش می گوید :
- همه چیزش مال خودمونه . مال وطنمه .
« برم از گینه بیسائو خاک بیارم بریزم روی سرم ! خاک وطن که بهتره »
- آیا از کارهات برای فروش به جایی ، مغازه ای یا فروشگاهی داده ای ؟!
- تنها جایی که کارهایم را برای فروش می دم یکی از غرفه های خانه ی هنرمندانه .

لحظه ای ساکت می شود. دو دختر ایستاده اند و نگاه می کنند ، یکی از آنها جلو می آید و می پرسد: آقا ببخشید ، این چنده ؟
- سه تومن .
- این یکی چنده ؟
- یه تومن .
یکی از حجم های کوچک را ( مردی در حال
نواختن گیتار ) برمی دارد و هزار تومانی را می دهند و می روند . و مرد هم
دسته اسکناس ها را از جیبش بیرون می آورد و هزار تومانی را لای اسکناس ها
قرار می دهد . و دوباره شروع به صحبت می کند :
- قرار است دو مجسمه 8 متری در ساری کار
کنم که شاید با این دو مجسمه بیشتر مرا بشناسن . تا حالا خیلی ها آمده اند
و گفته اند که کارهایتان فوق العاده است و شما واقعا استاد هستید و اینجور
حرف و حدیث ها که ما از شما حمایت می کنیم و ...

ولی ! ولی آخرش هیچ کاری انجام نداده اند و
به نوعی طبل تو خالی شده اند و بعد از مدتی کار و تلاش و زحمت فهمیده ام
که باید بی خیال حمایت خیلی ها شد و فقط برای خودم کار کنم .
- قیمت هایی که روی کارهایتان می گذارید بر چه اساسی است ؟
- این حجم ها مشق شب من هستند و اشکالی
ندارد که آنها را دو ، سه هزار تومنی بفروشم . همانطور که می بینید ابزار
من یک انبردست و یک سیم چین و یک انبر قفلی است و مقداری مفتول . مکان
کارم هم همین پیاده روی موزه هنرهای معاصر است . خیلی وقتها شده که از
ساعت 10 شب تا 6 صبح روی یک حجم کار کرده ام و آمده ام اینجا و همان حجم
را دو هزار تومن فروخته ام ، چون اهمیتی به پول نمی دم . کسی که اونو می
خره و به خونه اش می بره در حقیقت منو با خودش به خونه اش می بره . اون به
من اهمیت می ده و اون منم که تا همیشه در خونه اون شخص ماندنیم و این برای
من با ارزش تره .
- چه رنگی رو دوست دارید ؟!
- تا حالا به این موضوع فکر نکردم که چه
رنگی رو دوست دارم . ولی در نقاشی هایم که واسه ی دلم می کشم بیشتر از
رنگهای مشکی و طوسی استفاده می کنم . اتفاقا یه مدتی هم یک نقاش
( یونس حسن زاده پیرلوجه ) درست همین جایی که من الان نشستم ، می نشست و
با انگشتاش به راحتی روی کاغذ نقاشی می کشید . الان مدتی است که گم شده ،
انگاری چی بهش می گن ؟ ! اختلال روانی یا اینجور چیزی پیدا کرده .

از بین عابرینی که ایستاده اند پسر جوانی جلوتر می آید و می پرسد :
- آقا چنده ؟
- سه هزار تومن .
جوان کمی مکث می کند و بعد راهش را می گیرد و می رود .
دوباره سیگاری در می آورد و روشنش می کند .
دست هایش ستبر شده است . حتی قسمتی از پوست کف دست از کار کردن زیاد
ساییده شده و قسمتی بسیار سفت و سخت شده است .

در ادامه سخنش می گوید :
- بیشتر بچه های شهرستانی خیلی پاک و صاف و
صادقند . سعی کنید همیشه همین جوری باشید. ایرانی باشید . پدرهای ما توی
دیگ غذا می پختند وقتی که اونها ( غربی ها ) هیچی از زندگی نمی
دونستند ، ما صاحب بهترین و اولین تمدنها بودیم . غربی ها آمدند و هنر
پدران ما را دزدیدند و به اسم خودشان تمام کردند .
سوالی که از ابتدا همه ی ما مشتاق پرسیدنش بودیم :
- اسمتون ؟ !
- اکبر فضلی پناه . دو تا پسر دارم یکی
دانشجو و دیگری دوره متوسطه درس میخونه ، یه دختر هم دارم که ازدواج کرده
و الان در انگلیس زندگی می کنه ، یه نوه ی هشت ماهه هم دارم .

می خندد و می گوید :
- فکر می کنید چند سال داشته باشم ؟!
- چهل . چهل و پنج .
- چهل و پنج سال . ( سرش را تکان می دهد )
من بیست سال معتاد بودم . الان پنج ساله که ترک کردم ، آدم معتاد مغزش
درست کار نمی کنه . یک سال و نیمه که با حسین پناهی انس گرفتم و شعرهاشو
می خونم .

مکثی می کند و می خواند :
« به ساعت نگاه می کنم
حدود سه نصف شب است
چشم می بندم تا مبادا که
چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار
پنجره می روم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کشدار
شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند فروش
از شوق به هوا می پرم
چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز می رود
خانه از دور
برایم حل نشده است
آری
از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم
سالهاست که مرده ام . »
وبلاگ رحمان مجرد