۱۳۹۰ چهارشنبه ۱۹ بهمن
rss

نویسنده : رحمان مجرد
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود


نمادینه - اگر اهل رفتن به موزه هنرهای معاصر باشید هنگامی که می خواهید به موزه بروید و یا از موزه خارج می شوید و قدم زنان به آثاری که دیده اید یا به آنچه که شنیده اید می اندیشید و آرام آرام از کنار نرده های موزه می گذرید ، کمی بالاتر از موزه هنرهای معاصر را می گویم در حاشیه ی پیاده رو مردی نشسته است . که توجه عابران را جلب می کند .


 عبور عابران پیاده رو دیدنی است ، اما از همه دیدنی تر عابرانی است که از دور می آیند و سر در گریبان یا سر به هوا اما با شتاب به ناچار در این قسمت از پیاده رو ، حرکت ها را کند می کنند . بعضی ها لحظه ای و بعضی ها دقایقی        می ایستند و شیوه کار و کارهای آن مرد را نگاه می کنند . ما هم مثل همه ی عابران به آنجا که رسیدیم با اینکه عجله داشتیم ، ایستادیم و نزدیک تر شدیم .

مردی حدودا چهل ساله روی پله ، جلوی نرده ی موزه نشسته است . بساط ساده ی کارش را دور و برش ریخته و به راحتی با یک انبردست ، مفتولی را به این ور و آن ور خم کرده و از آن شکلی در می آورد و کنار بقیه می چیند .

   من اولین عکسم را بدون اینکه او متوجه شود از او گرفته بودم موقع گرفتن عکس دوم ، مجسمه ساز به حرف آمد :

 -  اصولا اونایی که عکس می گیرن اول اجازه می گیرند و بعد ما هم می گیم از خود ما نگیر ولی از کارها می تونی هر چقدر خواستی عکس بگیری .

احساس می کنیم با او به راحتی می شود حرف زد ، پس بی هیچ مقدمه ای بچه ها شروع می کنند به سئوال کردن :

-  چرا اینجا ؟!

-  دیدنیها زیاده ، روزنامه ها تو پیاده رو افتاده ، بعد تو از راه می رسی با پات می زنی و یه چیزی ازش یاد می گیری . من همیشه اینجا هستم ، همیشه اینجا می مانم و بالاخره یک روزی هم اینجا خواهم مرد .

« آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه واسه همینه که از بوق سگ تا این روز این کله پوکو میگیرم بالا و از بی سیگاری میزنم زیر آواز . »

لحظه ای مکث می کند و از فرق بین دیدن و نگاه کردن می گوید و می پرسد :

-  چه می خوانید ؟!

-  هنر . اکثرا گرافیک . به استثنا ایشان ( به من اشاره می کنند ) که عکاسی خوانده اند .

-  دانشجو هستید ؟!

-  بله .

-  کجا ؟!

-  اردبیل .

-  چه خوب . ببینید ، دیدن یه چیزه ، نگاه کردن یه چیز .

( به زبان آذری می گوید ) :   

- باخدیم . گوردوم ، ولی بوء آیری بیر شیئی دی . زمانی شما فقط می بینید و رد می شوید اما زمانی شما به چیزی نگاه می کنید و دقیق می شوید . شما هم باید به همه چیز دقیق باشید و البته پشتکار هم داشته باشید . پشتکار مهمترین عامل برای موفقیت است . به قول ادیسن :

« یک در صد موفقیت استعداد است و بقیه تلاش و پشتکار . »

( خنده ای روی چهره اش ظاهر می شود ) و شعری می خواند :

« تو این دنیای هیشکی به هیشکی این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره ، ورنه خلاصی ، خلاص . »

     

دیگه مطمئن شدیم که حال و هوای  حسین پناهی رو پیدا کرده . یکی از بچه ها پرسید :

-  چرا این شکلی کار می کنید ؟! منظورم اینه که چرا انتزاعی ؟!

-  این جور شکل ها رو از چوب اقاقیا الهام گرفته ام . چوب درخت اقاقیا طوری است که راحت حالت می گیرد ، حتی درخت گردو هم بخوبی درخت اقاقیا نیست . از آنها گذشته بهترین متریال برای شروع حجم سازی ، مفتول است . مفتول های زیادی از نظر کلفتی در بازار وجود داره ، که بهترین اونها مفتول سربی نازک است که خوب هم خم می شوند .

-  قبلا چیکار میکردید ؟

-  تو چاپخانه کار می کردم . در اونجا واسه ی پول در آوردن همه کار می کردم ، همه چیز چاپ    می کردم . مجاز . غیر مجاز . همه چیز . همه کار می کردم که فقط پول در بیارم و بعدها متوجه شدم که زندگی فقط در پول خلاصه نمی شه . مغازه را ول کردم چون نمی خواستم با رنگ فروش ، الکتریکی و یا هر کس دیگه ای در ارتباط باشم . الان هم فقط چند انبردست باقی مونده و من و مفتولی که آنرا هربار از یه مغازه ای می خرم تا بار دوم و سوم صاحب مغازه نگه که با من مشتریه و بخواد هوامو نگه دارد . سعی نکنین مثل من منزوی بشین، همیشه گروهی و در کنار هم کار کنین . کار گروهی حس و حال دیگه ای داره .

 

جمله اش را که تمام می کند سیگاری از جیبش در می آورد و با فندکی آنرا روشن می کند و پک عمیقی به سیگار می زند . سیگارش « اشنو ویژه » است . در مورد سیگارش می گوید :

-  همه چیزش مال خودمونه . مال وطنمه .

« برم از گینه بیسائو خاک بیارم بریزم روی سرم ! خاک وطن که بهتره »

-  آیا از کارهات برای فروش به جایی ، مغازه ای یا فروشگاهی داده ای ؟!

-  تنها جایی که کارهایم را برای فروش می دم یکی از غرفه های خانه ی هنرمندانه .

   

لحظه ای ساکت می شود. دو دختر ایستاده اند و نگاه می کنند ، یکی از آنها جلو می آید و می پرسد: آقا ببخشید ، این چنده ؟

-  سه تومن .

-  این یکی چنده ؟

-  یه تومن .

یکی از حجم های کوچک را ( مردی در حال نواختن گیتار ) برمی دارد و هزار تومانی را می دهند و می روند . و مرد هم دسته اسکناس ها را از جیبش بیرون می آورد و هزار تومانی را لای اسکناس ها قرار می دهد . و دوباره شروع به صحبت می کند :

-  قرار است دو مجسمه 8 متری در ساری کار کنم که شاید با این دو مجسمه بیشتر مرا بشناسن . تا حالا خیلی ها آمده اند و گفته اند که کارهایتان فوق العاده است و شما واقعا استاد هستید و اینجور حرف و حدیث ها که ما از شما حمایت می کنیم و ...

ولی ! ولی آخرش هیچ کاری انجام نداده اند و به نوعی طبل تو خالی شده اند و بعد از مدتی کار و تلاش و زحمت فهمیده ام که باید بی خیال حمایت خیلی ها شد و فقط برای خودم کار کنم .

-  قیمت هایی که روی کارهایتان می گذارید بر چه اساسی است ؟

-  این حجم ها مشق شب من هستند و اشکالی ندارد که آنها را دو ، سه هزار تومنی بفروشم . همانطور که می بینید ابزار من یک انبردست و یک سیم چین و یک انبر قفلی است و مقداری مفتول . مکان کارم هم همین پیاده روی موزه هنرهای معاصر است . خیلی وقتها شده که از ساعت 10 شب تا 6 صبح روی یک حجم کار کرده ام و آمده ام اینجا و همان حجم را دو هزار تومن فروخته ام ، چون اهمیتی به پول نمی دم . کسی که اونو می خره و به خونه اش می بره در حقیقت منو با خودش به خونه اش می بره . اون به من اهمیت می ده و اون منم که تا همیشه در خونه اون شخص ماندنیم و این برای من با ارزش تره .  

- چه رنگی رو دوست دارید ؟!

- تا حالا به این موضوع فکر نکردم که چه رنگی رو دوست دارم . ولی در نقاشی هایم که واسه ی دلم می کشم بیشتر از رنگهای مشکی و طوسی استفاده می کنم . اتفاقا یه مدتی هم یک نقاش            ( یونس حسن زاده پیرلوجه ) درست همین جایی که من الان نشستم ، می نشست و با انگشتاش به راحتی روی کاغذ نقاشی می کشید . الان مدتی است که گم شده ، انگاری چی بهش می گن ؟ ! اختلال روانی یا اینجور چیزی پیدا کرده .

از بین عابرینی که ایستاده اند پسر جوانی جلوتر می آید و می پرسد :

- آقا چنده ؟

- سه هزار تومن .

جوان کمی مکث می کند و بعد راهش را می گیرد و می رود .

دوباره سیگاری در می آورد و روشنش می کند . دست هایش ستبر شده است . حتی قسمتی از پوست کف دست از کار کردن زیاد ساییده شده و قسمتی بسیار سفت و سخت شده است .

در ادامه سخنش می گوید :

- بیشتر بچه های شهرستانی خیلی پاک و صاف و صادقند . سعی کنید همیشه همین جوری باشید. ایرانی باشید . پدرهای ما توی دیگ غذا می پختند وقتی که اونها ( غربی ها ) هیچی از زندگی      نمی دونستند ، ما صاحب بهترین و اولین تمدنها بودیم . غربی ها آمدند و هنر پدران ما را دزدیدند و به اسم خودشان تمام کردند .

سوالی که از ابتدا همه ی ما مشتاق پرسیدنش بودیم :

- اسمتون ؟ !

- اکبر فضلی پناه . دو تا پسر دارم یکی دانشجو و دیگری دوره متوسطه درس میخونه ، یه دختر هم دارم که ازدواج کرده و الان در انگلیس زندگی می کنه ، یه نوه ی هشت ماهه هم دارم .

    

می خندد و می گوید :

- فکر می کنید چند سال داشته باشم ؟!

- چهل . چهل و پنج .

- چهل و پنج سال . ( سرش را تکان می دهد ) من بیست سال معتاد بودم . الان پنج ساله که ترک کردم ، آدم معتاد مغزش درست کار نمی کنه . یک سال و نیمه که با حسین پناهی انس گرفتم و شعرهاشو می خونم .

مکثی می کند و می خواند :

« به ساعت نگاه می کنم

                       حدود سه نصف شب است

    چشم می بندم تا مبادا که

                                      چشمانت را

از یاد برده باشم

                     و طبق عادت کنار

                                    پنجره می روم

سوسوی چند چراغ مهربان

                     و سایه های کشدار

                                  شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

                             و صدای هیجان انگیز چند سگ

         و بانگ آسمانی چند فروش

                                     از شوق به هوا می پرم

                                                              چون کودکیم

                                                                و خوشحال که هنوز

                                             معمای سبز می رود

 خانه از دور   

                       برایم حل نشده است

آری

     از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم

                                               سالهاست که مرده ام . »



وبلاگ رحمان مجرد


منتشر شده توسط نـمادینه در تاریخ ۱۳۸۹ شنبه ۴ ارديبهشت

نسخه چاپی نسخه چاپی       ارسال به دوست ارسال به دوست

کدخبر:734منبع: نـمادینهتاریخ انتشار:۱۳۸۹ چهارم ارديبهشتلینک خبر: http://www.namadineh.com/Pages/News-734.htmlتعداد نمایش: 7777کلیدها , سرگذشت , کسی , که , هیچ , کس , نبود

نظرات



نرگس

عالی بود
بهار

بسیار متشکر.........
زهرا

واااااااااااي خيلي خيلي سپاس....چقدر بهم اميد داد
پرنیان

باید ایستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد...

نظر شما
نام:  
پست الکترونیکی:  
نظر شما: